البرتم پشتمون بود...همون موقع تینا پاش گیر کرد به سنگو خورد زمین...
کیم_تیییییییییینا......
کیم بوم برگشت دست تینارو گرفتو دویید...
آلبرت تقریبا به کیم بوم و تینا نزدیک شده بود...
هیون_همگی تغییر مسیر بدین..گیجش کنید...تینا و کیم بوم شما با هم برید....جونگمینو رومیو سانگ با هم...منو ریحانم با هم...تو مدرسه میبینمتون....(در حال دویدن)
هیون دست منو گرفتو با هم رفتیم سمت جنگل...
آلبرت اومد دنبال ما...
هیون_بیا بریم تو این دیواره...
من_جا نمیشیم...
هیون_من جات میکنم...
دیواره خیلی باریک بود...من اول رفتم تو هیونم داشت خودشو جا میکرد ک پاش گیر کردو افتاد رو من...
فاصله ی صورتامون خیلی کم بود...
هیون_فک کنم اینجاس تکون نخور(اروم گف)
من قلبم شروع کرده بود به تند تند زدن خیلی ترسیده بودم...هیون تا متوجه شد ک ترسیدم دستمو گرفت...
هیون_تا من اینجام هیچکس بهت اسیب نمیرسونه...
این حرفش باعث شد...ارامش بگیرم...
هیون_فک کنم رفته...همینجا باش...الان میام..
میخواستم بره ک دستشو گرفتم...
من_دیوونه شدی؟؟
هیون_هیچیم نمیشه...قول میدم...
هیون رفت بیرون....
هیون_بیا بیرون رفته...
از دیواره اومدم بیرون...
هیون_تا برنگشته بیا ازین جا بریم...
تو مدرسه...
رومینا درو باز میکنه تا برن تو...داشتن اروم اروم میرفتن تو اتاق ک...
خانوم میرندا_کجا بودید؟؟
جونگمین_ای وای...ما؟؟رفته بودیم قدم بزنیم...
میرندا_دسته جمعی؟؟ساعت 4 صبح؟؟
سانگ_اخه خوابمون نمیبرد...
میرندا_بقیه کجان؟؟
کیم و تینا_اینجاییم...
منو هیون_سلام...
میرندا_خوبه...همتون تنبیه میشید...فردا باید کل کتابخونرو تمیز کنید...شبتون بخیر...
ما_باشه...
بقیه قسمت بعد...
ببخشید کم گذاشتم وقت نشد...
نظرات شما عزیزان: